تبليغاتX
اینترن کوچولو -

اینترن کوچولو

دومین روز جراحی،صبح ساعت 7 صبح رفتم تو بخش جراحی اعصاب.اسم مریضای اتندم را در اوردم وشروع کردم پروگرس نت گذاشتن فقط در حد اینکه ببینم هر کدوم برا چی اومدن ،عملشون چی بوده واز خودشون یا همراهشون بپرسم حالشون چه فرقی کرده.بعد هم که اتند اومد شروع کردیم راندکردن .سر یکی از مریضا اتندم ازم پرسیدمینا را که میشناسی؟یه نگا بهش کردم و چون یادم نیومد رفتم سر پرونده اش ببینم تو صفحه 5 اش چی نوشتم یه دفعه انگار گرد و خاک از روی یه عالمه خاطره مدفون شده پاک بشه تمام تخیلات بچه گانه ام جون گرفت. مچ بودن قیافه ی مینا با قیافه ی اون بچه ای که من  تو دنیای نی نی گولویی عملش میکردم و نجات پیدا میکرد بیشتر از اینکه بخواد غیر واقعی باشه احمقانه به نظر می رسید و خیلی زود از طرف یه چیزی به اسم منطق تو وجود من رجکت شد اما هنوز هم وقتی به یاد چشاش می اقتم یه کم می ترسم و در ناخوداگاهم به این فکر میکنم که  شایداین جمله درست باشه که  

“imagination is every thing.it is the review of life coming attractions

خوب یادمه اول راهنمایی بودم.یه روزدیدم خواهرم انشاش را برا بابایی میخونه.من به اخراش رسیده بودم اما ازش خوشم اومده بود.میدونستم از مصاحبه با یکی از جراحای اعصاب تو مجله ی  الهام گرفته .از دفترش که غافل شد دفتر را کش رفتم و رفتم تو کتابخونه ی باباپشت قفسه ها،جای همیشگی ای که کتابایی که از خوندنشون منع شده بودم را اونجا نشخوار میکردم و یادل و روده ی خودکارای عزیز تر از جان بابا  رامیریختم بیرون یا یه عالمه شیطونی دیگه ،شروع کردم به خوندن:مامان بابای هراسونی که دخترشون رو که دو روزه نمی تونه راه بره میارن پیش دکتر سان...،بهترین جراح اعصاب دنیا و سان وقتی اون دختر را میبینه یاد خودش میفته:سان کوچولوی نانازی که یه روز وقتی از خواب بیدار میشه میبینه دیگه نمیتونه بلند شه. گریه های سان واضطراب خانواده و تشخیص توموری که هر روز بیشتر و بیشتر مغز سان را تو خودش غرق میکنه ،موقعیت خطرناک تومور و شرایطی که هیچ کس زیر بار عمل نمیره تا اینکه بالاخره یکی پیدا میشه این امر خطیر را انجام بده وسان نجات پیدا میکنه ومصممه که این راه را ادامه بده و بقیه اش تخیلات یه دختر12-13 ساله که همه اش احساس میکنه باید یه کار بزرگی تو زندگی بکنه وتو ذهن بچگانه ش روزی هزار تا سان را خوب میکنه!

کار به اینجا ها ختم نشد و اول دبیرستان شروع کردم به کلنجار رفتن با کتابای قلمبه سلمبه جراحی اعصاب عموم همون موقع به لطف دو واحد درس اختیاری روش تحقیق که تو مدرسه ما ارایه میشد صبحها با یکی از دوستام از مدرسه جیم میزدیم میرفتیم بیمارستان و تا ساعت 2 لای پرونده هایی غرق می شدیم که هیچی ازشون سر در نمی اوردیم واز کوچکترین نکته اش مجبور بودیم سوال کنیم ویه کار 2ماهه رادر عرض یکسال و نیم تموم کردیم اما خوب نتیجه اش مقام سوم جشنواره خوارزمی شد که اون موقع ها کلی خوشحالمون کرده بود.

بعدش قصه عوض شد.اشنایی با فیزیک وبعدهم تو دانشگاه نوروساینس و نهایتا الان فکر کردن به نورولوزی کلا منو از نوروسرجری غافل کرد وهر چند میدونم شاید تنها رشته ای توی پزشکی باشه که در ضمن  اینکه جذابیت های خاص خودش را داره اونقدر تو را توانمند میکنه که درست در یه لحظه حساس در  حالیکه داری فکر میکنی عمل هم بکی (بر خلاف بقیه رشته های جراحی که زمان اینقدر اهمیت نداره )اما خیلی وقته از لیست انتخابای من خارج شده ومن میدونم شاید هیچ سان و یا مینایی را عمل نکنم اما نکته اینجاست ما با طرز فکرمون چند درصد دنیای بیرونمون را میسازیم؟

+ نوشته شده در  ساعت 0:15  توسط مهتاب  |