تبليغاتX
اینترن کوچولو

اینترن کوچولو

 

آخرای ماه قبل بود، همین طور که مثل همیشه داشتم با سرعت زیاد و غرق در افکار خودم توی یکی از جاده های خارج شهر رانندگی میکردم یه دفعه با یه صدای انفجار و بعدش هم پرتاب شدن تو شیشه ی جلوی ماشین به خودم اومدم، دیدم ای دل غافل! زدم ماشین خودم و ماشین آقای جلوییم را داغون کردم! تازه شانس اورده بودیم هر دو کمربند بسته بودیم که طوریمون نشد وگر نه احتمالا الان مراسم چهلم مون هم برگزار کرده بودن!

ماشین من که روزای اخر بیمه نامه اش را میگذروند و من چون خودم وقت نمیکردم داده بودم به بابا اینها که تمدیدش کنن و نتیجتا بیمه همراهم نبود !ماشین روشن هم که نمیشد و من هم تو اون بیابون که هیچ تو این شهر اشنای نزدیکی نداشتم که بفریادم برسه نتیجتا زنگ زدم به یکی از دوستام که خونه شون نزدیک محل تصادف بود بیاد کمکم که ماشین را بوکسل کنیم. خلاصه بعد از یه عالمه معطلی و اعصاب خوردی های روتین در چنین مواقعی ماشین رو به یه صافکار همون خوالی سپردم و با دوستم رفتیم خونشون تو یه روستا همون نزدیکی ها!برام  جالب بود با اینکه پدرش پزشکه و همگی مجبورن هر روز 25-30 km  راه از خونشون تا دانشگاه بیان اما تو یه روستا ی آروم و خوش اب و هوا یه خونه ی سر سبز اما با کلیه ی امکانات اونقدر شاد و بدون دغدغه دور هم زندگی میکنن که انگار تو دنیا غمی نیست!برای خودمون ناراحت شدم اخرین باری که خونواده ی 5 نفره ی ما دور هم جمع بودن احتمالا 14-15 سال قبله! تازه الان که بابا دانشگاه را میذاره کنار و تصمیم داره باز دور هم جمع بشیم من  اهنگ رفتن کردم  به کجا؟نمی دونم ! به چه پشتوانه ای؟اون هم نمیدونم!

 

این قسمت را الان بعد از 15 روز دارم به قسمت قبلی که البته پستش نکرده بودم اضافه میکنم!دیشب تازه از مسافرت برگشتم و با وجود خستگی راه پر از انرزی ام.یه مسافرت 10 روزه وسط بخش روان به شمال غرب و شمال .با اینکه وقت کم بود و تقریبا همه جا را

سک سک  کردیم ! و برگشتیم اما در کل خوب بود .

1.تعاملات اجتماعی یم قشنگی را وارد زندگی آدما میکنن.یکی از اون مفاهیم قسمتی از یه متنه که یه روزی یه نفر برام نوشته بود"floating in the river of life توی این دو سالی که دغدغه ی اینده یا بهتر بگم موندن یا رفتن را داشتم همیشه سعی میکردم توی زندگی غوطه ور باشم اما خوب همیشه یه جورایی نمی شد البته ایده ال گرایی من و کم بودن قدرت ریسکم هم بی تقصیر نبودن اما الان تصمیم گرفتم حتی به شده به خاطر چیزایی که دارم و با رفتن از دستشون میدم یه بار ریسک کنم امسال میخوام برای رزیدنتی شروع کنم به خوندن! باید در یه مرحله تصمیم گرفت و عمل کرد حتی اگه نهایتا مجبور باشی برگردی و درستش کنی باز بهتر از یه عمر تردیده!

2. بعضی چیزا تو زندگی مثل alarm عمل میکنن اگه بهشون توجه نکنی ممکنه یه روز پشیمون بشی!دو روز قبل یکی از رزیدنتای ماهمون با سرعت زیاد با یه درخت تصادف کرد و فوت شد. این اتفاق به راحتی میتونست برای هر کس دیگه ای بیفته!اینجا مینویسم تا یادم بمونه: میخوام قدر خودم را قبل ازوقوع یه حادثه ی غیر قابل جبران بدونم!دیگه هیچ وقت پست کشیک، تنهایی، مسافرتای بین استانی حتی تا خونمون هم نمیرم!

3هر چند دوری از این دنیای قشنگ مجازی سخته اما فعلا بدلیل کمبود وقت وامتحان رزیدنتی اپ نمیکنم .

+ نوشته شده در  ساعت 21:11  توسط مهتاب  |