همیشه از مصاحبت با ادمایی که خودشون اند خیلی لذت میبرم.یکیشون هم اتند الانمه .یه پیر مرد به سبک ادمای دهه ی پنجاه.بعد از عمری تو این دانشکده از معدود ادماییه که میبینم هم کار خودش رو خوب انجام میده هم ادم روشنیه . اول که می یاد تو بخش و با اون سیبیلای کلفت و لحن داش مشتیش میزنه پشت شونه ام و میگه" خوب امروز چه طوری مهتاب ؟ اوضاع خوب هست ؟" کلی انرژی میگیرم. بعداز راند هم که کلی خبرای مملکت رو زیرو رو میکنه !امروز داشتیم در مورد فرار مغز ها حرف میزدیم و از اون که باید موند واز ما که باید رفت!اخرش گفت میدونی خانم دکتر !تو بمونی یا نه برای خودت فرقی نمیکنه اگه واقعا میخوای از زندگیت لذت ببری ول کن این حرفا رو!!(منظورش حرفای اجتماعی سیاسی بود)
بعد هم برام خوند که
ای شیر نالان دم مزن بانگ هوشیاری مزن
جای خوش خواهی اگر در زیر پالان است و بس!
پ.ن۱ امتحان داخلیه و من رو اوردم به" ا او ام" ها ولی باز هم اوضاع بیریخته! احتمالا فعلا کمتر بیام این طرفا!امان از دست این سیستم که سوالای امتحانیش هم از توی استین اتندینگ محترمش میاد بیرون!
پ.ن۲ دلم شدیدا یه جفت گوش میخواد که براش یه کم غرغر کنم اون بفهمه من چی میگم اما فقط سکوت کنه!
+ نوشته شده در ساعت 18:47  توسط مهتاب
"آه ای مردم اهل!
هرگز یکی از شما خود را به مهمانی کودکانه ای برده است؟
آنجا که بازی ها را بیشتر دوست میدارند
تا همبازی ها را..."
مفتون امینی
+ نوشته شده در ساعت 19:32  توسط مهتاب
|
دیروزاینترن فیکس یکی از اتندای سابق ارتوپدی شدم که به خاطر مشکل نفرو تو بخش ما بستری بود. ایشون به خاطر کاهش سطح هوشیاری اینتوبه شده بودن ولی بعد جداشدن از بنت را تحمل نمی کردنو چون صبح موقع گذاشتن یه کم بد حال شده بودن اتندمون هم منو فیکسشون کردن!
یکی دو ساعتی را به سختی(به علت بیسوادی خودم) در بین همراهاشون که عبارت بودند از دو تا پسر شون که یکیشون متخصص نورولوی بود و اون یکیشون هم رزیدنت پوست دامادشون که کاردیولوزیست بودن و یه خانمی که از من سوالای چشم میپرسید گذروندم اما در عوض یه عالمه چیز یاد گرفتم اول از همه این بندگان خدا که دیدن من هنوز ترمک ام(یعنی ترم پایینی)شروع کردن برام نوضیح دادن: اول مشکل بیمار بعد اپروچ و نهایتا تشخیص .انصافا از اول استیجری تا خالا هیچ وقت هیچ مریضی اینقدر کامل بحث نشده بود بعد هم تشخیص اریتمی هااز رور ای سی جی را تقریبا به طورکامل یادم دادن .اموزش خصوصی من که تموم شد دیدم هر کاری من بخوام واسه مریضشون بکنم خودشون بهتر بلدند ازشون تشکر کردم و رفتم برا خودم تو باغای کنار دانشکده توت خورون کلی حال داد.
+ نوشته شده در ساعت 0:4  توسط مهتاب
|