به خدا نمی شود...
چشم هم تموم شدو این یعنی آخرین ماه استیجری هم گذشت و من که پنج روز آخرهر ماه به لطف شروع فرجه امتحان و هول وولای جزوه گرفتن از تاریخ روز و ماه و سال با خبر می شدم تا دو ماه دیگه که امتحان پره بدم وقت دارم بیشتر تواین روزا معلق باشم و دنبال اون چیزی بگردم که نمیدونم کی و کجا گمش کردم!
این روزا خیلی دلتنگم خیلی از تموم شدن تک تک این لحظه ها می ترسم از تموم شدن استیجری شروع اینترنی و بعدش هم تموم شدن این هفت سال از پرتاب شدن به ته اعماق این جامعه که همه یا گمند یا در حال فرار و من هم که "راه خانه ام را گم کرده ام" از این که یکی بیاد و بگه هر چه بود تمام شد به خدا!
میگویم نمی شود یک شب بخوابی و
صبح زود
یکی بیاید و بگوید
هر چه بود تمام شد به خدا!
تو همیشه از همین فردا
از همین یکی دو ساعت بی رویای پیش رو می ترسی
می ترسی از رفتن از نیامدن
می ترسی ازهمین هوای ساکت بی منظور
می ترسی یک وقت دستی بیاید
روی سینه باران بزند
کاسه های خالی اهل خانه را بشکند
اصلا تو از شکستن بی دلیل دریا میترسی!
+ نوشته شده در ساعت 22:22  توسط مهتاب
|
