تبليغاتX
اینترن کوچولو

اینترن کوچولو

گل پونه گل پونه

اگه امروز دلم خونه

امیدم زنده می مونه که دنیا را بلرزونه

فردا  فردا   فردا

با وجود همه این اتفاقها هنوز  هم این مملکت را دوست دارم و هم مردمش را و هنوز هم فکر میکنم این مردم لیاقت خوشبخت شدن را دارن و باید به اون برسن . هنوز اسم بعضی از بزرگ مردای این مرزو بوم که می یاد به یاد دینی میافتم که لاقل به اونا دارم و هنوز هم "یاد بعضی نفرات روشنم می دارد"

مردم هلند یا بقیه کشورهای پیشرفته خوشبخت اند اما حتی اکثریتشون هم ادمای فهیمی نیستند و این یعنی در یه دوره باید نسبت اونایی که می فهمند بر توده ی مردم بچربه و برای همینه که هنوز می تونم این مردم را دوست داشته باشم و دردشون ناراحتم کنه

.هر چند نمی خوام این جهش ناگهانی در شعور سیاسی مردم طی این چند روزه را نادیده بگیرم اما هنوز تا رسیدن به اونچه می خوایم خیلی فاصله است .برای همین اگر چه فردا را به نشانه اعتراض به سوگ می شینیم اما شاید وقتش رسیده باشه مرثیه خونی را تمام کنیم 

باید رست

باید خوند

باید نوشت

باید فهمید

+ نوشته شده در  ساعت 22:37  توسط مهتاب  | 

please convice others to vote

-امیدوارم تو انتخابات تقلب نکنند

می ترسم کاش زودتر فردا میشد

"می ترسم مضطربم

و با اینکه می ترسم مضطربم

باز تا آخر دنیا با توام"

+ نوشته شده در  ساعت 19:53  توسط مهتاب  | 

 


«به آرامي آغاز به مردن ميكني اگر
اگر سفر نكني،
اگر چيزي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نكني
به آرامي آغاز به مردن ميكني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن ميكني
اگر برده عادات خود شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي ...
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمي كنند،
دوري كني...
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر هنگاميكه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي،
آنرا عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يكبار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي .
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز كاري بكن!
امروز مخاطره كن !
نگذار كه به آرامي بميري...
شادي را فراموش نكن
شعری از پابلو نرودا

+ نوشته شده در  ساعت 21:24  توسط مهتاب  | 

 بالاخره بعد از ۱۰-۱۲ سال دوباره پیداش کردم

همین جا! یه جایی در ناخوداگاه ذهنم

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  ساعت 23:47  توسط مهتاب  | 

دومین روز جراحی،صبح ساعت 7 صبح رفتم تو بخش جراحی اعصاب.اسم مریضای اتندم را در اوردم وشروع کردم پروگرس نت گذاشتن فقط در حد اینکه ببینم هر کدوم برا چی اومدن ،عملشون چی بوده واز خودشون یا همراهشون بپرسم حالشون چه فرقی کرده.بعد هم که اتند اومد شروع کردیم راندکردن .سر یکی از مریضا اتندم ازم پرسیدمینا را که میشناسی؟یه نگا بهش کردم و چون یادم نیومد رفتم سر پرونده اش ببینم تو صفحه 5 اش چی نوشتم یه دفعه انگار گرد و خاک از روی یه عالمه خاطره مدفون شده پاک بشه تمام تخیلات بچه گانه ام جون گرفت. مچ بودن قیافه ی مینا با قیافه ی اون بچه ای که من  تو دنیای نی نی گولویی عملش میکردم و نجات پیدا میکرد بیشتر از اینکه بخواد غیر واقعی باشه احمقانه به نظر می رسید و خیلی زود از طرف یه چیزی به اسم منطق تو وجود من رجکت شد اما هنوز هم وقتی به یاد چشاش می اقتم یه کم می ترسم و در ناخوداگاهم به این فکر میکنم که  شایداین جمله درست باشه که  

“imagination is every thing.it is the review of life coming attractions

خوب یادمه اول راهنمایی بودم.یه روزدیدم خواهرم انشاش را برا بابایی میخونه.من به اخراش رسیده بودم اما ازش خوشم اومده بود.میدونستم از مصاحبه با یکی از جراحای اعصاب تو مجله ی  الهام گرفته .از دفترش که غافل شد دفتر را کش رفتم و رفتم تو کتابخونه ی باباپشت قفسه ها،جای همیشگی ای که کتابایی که از خوندنشون منع شده بودم را اونجا نشخوار میکردم و یادل و روده ی خودکارای عزیز تر از جان بابا  رامیریختم بیرون یا یه عالمه شیطونی دیگه ،شروع کردم به خوندن:مامان بابای هراسونی که دخترشون رو که دو روزه نمی تونه راه بره میارن پیش دکتر سان...،بهترین جراح اعصاب دنیا و سان وقتی اون دختر را میبینه یاد خودش میفته:سان کوچولوی نانازی که یه روز وقتی از خواب بیدار میشه میبینه دیگه نمیتونه بلند شه. گریه های سان واضطراب خانواده و تشخیص توموری که هر روز بیشتر و بیشتر مغز سان را تو خودش غرق میکنه ،موقعیت خطرناک تومور و شرایطی که هیچ کس زیر بار عمل نمیره تا اینکه بالاخره یکی پیدا میشه این امر خطیر را انجام بده وسان نجات پیدا میکنه ومصممه که این راه را ادامه بده و بقیه اش تخیلات یه دختر12-13 ساله که همه اش احساس میکنه باید یه کار بزرگی تو زندگی بکنه وتو ذهن بچگانه ش روزی هزار تا سان را خوب میکنه!

کار به اینجا ها ختم نشد و اول دبیرستان شروع کردم به کلنجار رفتن با کتابای قلمبه سلمبه جراحی اعصاب عموم همون موقع به لطف دو واحد درس اختیاری روش تحقیق که تو مدرسه ما ارایه میشد صبحها با یکی از دوستام از مدرسه جیم میزدیم میرفتیم بیمارستان و تا ساعت 2 لای پرونده هایی غرق می شدیم که هیچی ازشون سر در نمی اوردیم واز کوچکترین نکته اش مجبور بودیم سوال کنیم ویه کار 2ماهه رادر عرض یکسال و نیم تموم کردیم اما خوب نتیجه اش مقام سوم جشنواره خوارزمی شد که اون موقع ها کلی خوشحالمون کرده بود.

بعدش قصه عوض شد.اشنایی با فیزیک وبعدهم تو دانشگاه نوروساینس و نهایتا الان فکر کردن به نورولوزی کلا منو از نوروسرجری غافل کرد وهر چند میدونم شاید تنها رشته ای توی پزشکی باشه که در ضمن  اینکه جذابیت های خاص خودش را داره اونقدر تو را توانمند میکنه که درست در یه لحظه حساس در  حالیکه داری فکر میکنی عمل هم بکی (بر خلاف بقیه رشته های جراحی که زمان اینقدر اهمیت نداره )اما خیلی وقته از لیست انتخابای من خارج شده ومن میدونم شاید هیچ سان و یا مینایی را عمل نکنم اما نکته اینجاست ما با طرز فکرمون چند درصد دنیای بیرونمون را میسازیم؟

+ نوشته شده در  ساعت 0:15  توسط مهتاب  | 

اخرین باری که اومدم وبگرد ی دوسه هفته قبل بودساعت حدود یازده و نیم، دوازده شب بود ومن از شدت دل تنگی کلافه شده بودم اون موقع شب هم که نه خبری از لب اب بود و نه کار دیگه ای به فکرم میرسید که بکنم ناچارا اومدم وبگردی چشمتون روز بد نبینه حالم که بهتر نشد هیچ حتی منی که تا حالا سابقه ی هیچ گونه سردردی نداشتم تا صبح که از شدت سردرد نخوابیدم و وبلاگی پس از وبلاگ قبل اونقدر مشکلات برام بزرگتر و لاینحلترشده بود که اگه صبح نرفته بودم بیمارستان و تو همون حال و هوا بودم احتمالابا یه تلاش برا خودکشیزندگیم خاتمه یافته بود! بعدش که وبلاگ خودم را دیدم به این نتیجه رسیدم بهتره اگه به کسی انرزی مثبت نمیدم لااقل انرزیش راازش نگیرم!این بود که دیگه نیومدم اینجا!اما با پاک کردن صورت مساله ،مساله که حل نمیشه!

راستش من نمیگم اینجا همون یوتوپیاییه که همه مون دنبالشیم که مشکلات اینجا را همه میبینیم و با تمام وجود حس میکنیم !و حتی نمیگم کوری را به خاطر ارامش تحمل کنیم اما شاید مشکلات مثل همون لیوان اب ناچیزباشن که نگه داشتنش برای چند ساعت و حتی روز اگرچه ممکنه کم اهمیت جلوه کنه اما اگه بخوای یه عمر دستت باشه فلجت میکنه!

شاید این قسمت از کتاب کریستین بوبن تنها حقیقتیه که تو زندگی الانم بهش فکر میکنم!

"شما دختر ها جوان هستید دوست داشتنی به زودی از جنگل درس خواندن ها بیرون می روید و به محوطه باز زندگی می رسید در آن می رقصید گریه می کنید در آن همه چیزرا می یابید و از دست می دهید گاهی همزمان .

در این زندگی می توان از همه چیز چشم پوشید - چشم پوشیدن فریبنده ترین طریقه از دست دادن است - همه چیز مگر یک چیز . آنچه می خواهم به شما بگویم گفته ی مادربزرگم است چند ساعتی پیش ازمرگش این را به من گفت زنی بود روستایی تنها کمونیست دهکده اش در تمام عمر  بدبختی به سرش باریده بود . از او پرسیدم: ماما بزرگ چه چیزی درزندگی از همه مهم تر است ؟ جوابش را فراموش نکرده ام : فقط یک چیز در زندگی به حساب می آید کوچولو و آن نشاط است هیچ وقت اجازه نده چیزی یا کسی آن را ازتو بگیرد!" 

 

 

                                                            دیوانه بازی - کریستین بوبن

+ نوشته شده در  ساعت 21:37  توسط مهتاب  | 

دیشب از اردو اومدم بیرون !!!!۱ بالاخره بعد از یه مقدار جمع و تفریق درسایی که خونده بودم از درسایی که باقی مونده بودن به این نتیجه رسیدم که به چشم تهران امسال نمی رسم و باید از اردو بیام بیرون!حالا باز هم زندگی کتاب فیلم نت درس خوندن اون جور که خودم دوست دارم والبته فرصت برای پیدا کردن یه راه گریز!چون من باز یاغی شدم!!

باید اعتراف کنم که هنوز وقتی تصور میکنم باید تو این سیستم بمونم و با یه زندگی اروم بدون ارامش والبنه بدون هیجان خودم رو عادت بدم غصه م میگیره !و وقتی میبینم دوستام یکی یکی دارن میرن و من هنوز اینجابلاتکلیفم بیشتر!

دوستی میگفت ممکنه ۵-۶ سال فکر کنی اما موقعش که بشه بالاخره تصمیم میگیری!فعلا  من هم"در جویای راه خویشم
.
.
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من

+ نوشته شده در  ساعت 22:57  توسط مهتاب  | 

 

آخرای ماه قبل بود، همین طور که مثل همیشه داشتم با سرعت زیاد و غرق در افکار خودم توی یکی از جاده های خارج شهر رانندگی میکردم یه دفعه با یه صدای انفجار و بعدش هم پرتاب شدن تو شیشه ی جلوی ماشین به خودم اومدم، دیدم ای دل غافل! زدم ماشین خودم و ماشین آقای جلوییم را داغون کردم! تازه شانس اورده بودیم هر دو کمربند بسته بودیم که طوریمون نشد وگر نه احتمالا الان مراسم چهلم مون هم برگزار کرده بودن!

ماشین من که روزای اخر بیمه نامه اش را میگذروند و من چون خودم وقت نمیکردم داده بودم به بابا اینها که تمدیدش کنن و نتیجتا بیمه همراهم نبود !ماشین روشن هم که نمیشد و من هم تو اون بیابون که هیچ تو این شهر اشنای نزدیکی نداشتم که بفریادم برسه نتیجتا زنگ زدم به یکی از دوستام که خونه شون نزدیک محل تصادف بود بیاد کمکم که ماشین را بوکسل کنیم. خلاصه بعد از یه عالمه معطلی و اعصاب خوردی های روتین در چنین مواقعی ماشین رو به یه صافکار همون خوالی سپردم و با دوستم رفتیم خونشون تو یه روستا همون نزدیکی ها!برام  جالب بود با اینکه پدرش پزشکه و همگی مجبورن هر روز 25-30 km  راه از خونشون تا دانشگاه بیان اما تو یه روستا ی آروم و خوش اب و هوا یه خونه ی سر سبز اما با کلیه ی امکانات اونقدر شاد و بدون دغدغه دور هم زندگی میکنن که انگار تو دنیا غمی نیست!برای خودمون ناراحت شدم اخرین باری که خونواده ی 5 نفره ی ما دور هم جمع بودن احتمالا 14-15 سال قبله! تازه الان که بابا دانشگاه را میذاره کنار و تصمیم داره باز دور هم جمع بشیم من  اهنگ رفتن کردم  به کجا؟نمی دونم ! به چه پشتوانه ای؟اون هم نمیدونم!

 

این قسمت را الان بعد از 15 روز دارم به قسمت قبلی که البته پستش نکرده بودم اضافه میکنم!دیشب تازه از مسافرت برگشتم و با وجود خستگی راه پر از انرزی ام.یه مسافرت 10 روزه وسط بخش روان به شمال غرب و شمال .با اینکه وقت کم بود و تقریبا همه جا را

سک سک  کردیم ! و برگشتیم اما در کل خوب بود .

1.تعاملات اجتماعی یم قشنگی را وارد زندگی آدما میکنن.یکی از اون مفاهیم قسمتی از یه متنه که یه روزی یه نفر برام نوشته بود"floating in the river of life توی این دو سالی که دغدغه ی اینده یا بهتر بگم موندن یا رفتن را داشتم همیشه سعی میکردم توی زندگی غوطه ور باشم اما خوب همیشه یه جورایی نمی شد البته ایده ال گرایی من و کم بودن قدرت ریسکم هم بی تقصیر نبودن اما الان تصمیم گرفتم حتی به شده به خاطر چیزایی که دارم و با رفتن از دستشون میدم یه بار ریسک کنم امسال میخوام برای رزیدنتی شروع کنم به خوندن! باید در یه مرحله تصمیم گرفت و عمل کرد حتی اگه نهایتا مجبور باشی برگردی و درستش کنی باز بهتر از یه عمر تردیده!

2. بعضی چیزا تو زندگی مثل alarm عمل میکنن اگه بهشون توجه نکنی ممکنه یه روز پشیمون بشی!دو روز قبل یکی از رزیدنتای ماهمون با سرعت زیاد با یه درخت تصادف کرد و فوت شد. این اتفاق به راحتی میتونست برای هر کس دیگه ای بیفته!اینجا مینویسم تا یادم بمونه: میخوام قدر خودم را قبل ازوقوع یه حادثه ی غیر قابل جبران بدونم!دیگه هیچ وقت پست کشیک، تنهایی، مسافرتای بین استانی حتی تا خونمون هم نمیرم!

3هر چند دوری از این دنیای قشنگ مجازی سخته اما فعلا بدلیل کمبود وقت وامتحان رزیدنتی اپ نمیکنم .

+ نوشته شده در  ساعت 21:11  توسط مهتاب  | 

همیشه از مصاحبت با ادمایی که خودشون اند خیلی لذت میبرم.یکیشون هم اتند الانمه .یه پیر مرد به سبک ادمای دهه ی پنجاه.بعد از عمری تو این دانشکده  از معدود ادماییه که میبینم هم کار خودش رو خوب انجام میده هم ادم روشنیه . اول که می یاد تو بخش و با اون سیبیلای  کلفت و لحن داش مشتیش میزنه پشت شونه ام و میگه" خوب امروز چه طوری مهتاب ؟ اوضاع  خوب هست ؟" کلی انرژی میگیرم. بعداز راند هم که کلی خبرای مملکت رو زیرو رو میکنه !امروز داشتیم در مورد  فرار مغز ها حرف میزدیم و از اون که باید موند واز ما که باید رفت!اخرش گفت میدونی خانم دکتر !تو بمونی یا نه برای خودت فرقی نمیکنه  اگه واقعا میخوای از زندگیت لذت ببری ول کن این حرفا رو!!(منظورش حرفای اجتماعی سیاسی بود)

بعد هم برام خوند که

ای شیر نالان دم مزن بانگ هوشیاری مزن

جای خوش خواهی اگر در زیر پالان است و بس!

پ.ن۱ امتحان داخلیه و من رو اوردم به" ا او ام" ها ولی باز هم اوضاع بیریخته! احتمالا فعلا کمتر بیام این طرفا!امان از دست این سیستم که سوالای امتحانیش هم از توی استین اتندینگ محترمش میاد بیرون!

پ.ن۲ دلم شدیدا یه جفت گوش میخواد که براش یه کم غرغر کنم اون بفهمه من چی میگم اما فقط سکوت کنه!

+ نوشته شده در  ساعت 18:47  توسط مهتاب 

"آه ای مردم اهل!

هرگز یکی از شما خود را به مهمانی کودکانه ای برده است؟

آنجا که بازی ها را بیشتر دوست میدارند

تا همبازی ها را..."

مفتون امینی

+ نوشته شده در  ساعت 19:32  توسط مهتاب  |